تبليغاتX
یک لقمه نان و شعر...

یک لقمه نان و شعر...
دل نوشته های علی فردوسی 

بعد از مدت ها سلام

 

- شرمنده بابت این همه نبودن و دیر به روز شدن. اگه خدا بخواد از این به بعد قراره که مرتب تر به روز بشم.

- هفته پیش جلسه نقد دومین مجموعه شعر من بود با نام "دسته گل را به آب باید داد" که در سرای اهل قلم برگزار شد با حضور جناب آقای دکتر یاسمی و حانم مریم جعفری آذرمانی. خبرش رو میتونین در سایت خبرگزاری ایبنا بخونین.

- با خبر شدم که دو تا از دوستان خوبم محمد محسین ملکیان (فراز) و مهدی نظارتی زاده سرانجام کتابهاشون رو چاپ کردن و توی نمایشگاه کتاب امسال عرضه خواهد شد. به هر دو نفر تبریک می گم و به دوستان عزیز هم پیشنهاد می کنم خوندن این دو کتاب رو از دست ندن. کتاب محمد حسین ملکیان با عنوان "نت های گریه دار" از انتشارات فصل پنجم و کتاب مهدی نظارتی زاده با نام "الف لام مین" از انتشارات سوره مهر.

- امسال من با دو مجموعه شعر در نمایشگاه حضور خواهم داشت: "همین که عشق علم شد" از انتشارات آرام دل، و مجموعه "دسته گل را به آب باید داد" از انتشارات هنر رسانه اردیبهشت.

- قرار هست که امسال به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) روز 23 اردیبهشت در غرفه سرای اهل قلم به همراه جمعی از دوستان شعرخوانی داشته باشم. دوستانی رو که در آن روز در تهران تشریف دارن به حضور در این جلسه دعوت می کنم.

 

و اما شعر...

 

تقدیم به لهجه فارسی خلیج

بَر که می چیند آسمان نم نم، از سر آب آٰفتابش را

می گذارد خلیج بر ساحل سر پر شور و التهابش را

 

تا نگاهش به ماه می افتد، جزر و مد باز راه می افتد

نقره باران که می شود با خود می برد تا سراب خوابش را

 

باز در دست جام جم دارد، شرجی مست بس که دم دارد

هر غروب آفتاب می ریزد در گلوی صدف شرابش را

 

فارغ از های و هوی مردم شهر، لب ساحل غروب ها بندر

می سپارد به دست ماهی ها همه ی فکر و اضطرابش را

 

به تن داغ ماسه ها رفته، طبع خونگرم مردمان جنوب

باد برده است تا هوای شمال خبر داغ آفتابش را

 

شب پر است از نگاه نامحرم، بادهای مخالف آمده اند

تا به هر قیمتی بیاندازند از سر موج ها حجابش را

 

پاکی اش را تباه می خواهند، آبی اش را سیاه می خواهند

نفت کش های هرزه گرد فرنگ به لجن می کشند آبش را

 

ریخته است از رگش همیشه و باز، نفت در لوله های روده دراز

شکم شهر تا که سیر شود، تا بچرخاند آسیابش را

 

ای بسا خورده بارها بر سنگ سر پر باد کوسه و خرچنگ

ترکانده است هر که آمده است سیلی موج ها حبابش را

 

اعتصاب غذای ماهی ها... خودکشیّ نهنگ ها...، ای کاش

برساند به گوش خاک کسی خبر تلخ اعتصابش را

 

شور و شیرین زبان مادری اش فارسی بوده است و خواهد ماند

غرب گیرم که پر کند با زور همه جا حرف ناحسابش را

o

می نویسند بعدها که خلیج همه اش چاه نفت و گاز نبود

ولی آن روز دیر ای مردم چه کسی می دهد جوابش را !؟

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:48 ] [ علی فردوسی ]

لب های خشک و چشم های تر نمی خواهد

فهمیدنت چیزی به جز باور نمی خواهد

 

ما عاشقان این روضه را از حفظ می خوانیم

حرف دل است این حرف ها، دفتر نمی خواهد

 

ای خطبه خوان امشب بیا یک پله پایین تر

این خطبه تا غرّا شود منبر نمی خواهد

 

باید بماند بی نصیب از کام تو دریا

این تشنگی آبی به جز کوثر نمی خواهد

 

جوجه کبوترهای ما شش ماهه می میرند

پرپر شدن در پای عشقت پر نمی خواهد

 

بیهوده می کوشی که برگردانی اش زین راه

عشق از شهادت ذره ای کمتر نمی خواهد

 

این خطبه خوانی ها که زینب می کند در شام

درد دل عشق است، گوش کر نمی خواهد

 

با خون نوشته است این عزا در سینه ی دوران

مَقتل نویسان را بگو جوهر نمی خواهد

مربع

پرسیدم از نام بلندت، نیزه پاسخ داد

آدم برای سربلندی سر نمی خواهد


[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 18:58 ] [ علی فردوسی ]

تقدیم به سر به زیران سر بلند جنگ تحمیلی....

با نگاهت چه طعنه ها به زمین، چه شرر ها به آسمان زده ای

چه کمانی است دست چشمانت؟ که به یک تیر دو نشان زده ای

 

کوهی از التهاب بر دوشی، مثل آتشفشان خاموشی

تک و تنها در این فراموشی مُهری از صبر بر دهان زده ای

 

نیمه ای درد و نیمه ای رازی، زخم ها شاهدند، جانبازی

پیله ای در هوای پروازی  که پری هم به آسمان زده ای

 

وعده ها تیغ آب دیده شده است، باز با پنبه سر بریده شده است

کمتر این روز ها شنیده شده است حرف هایی که بی زبان زده ای

 

عقل در فهم توست مستأصل، چیستی؟! مرثیه، حماسه، غزل!

ای معماترین لایَنحَل، ای که پهلو به چیستان زده ای

 

کاسه از نیم کاسه ها می گفت، عاشقی از حماسه ها می گفت

ماهی از قول ماسه ها می گفت: دل به دریای امتحان زده ای

 

ماه اردیبهشت پر زدنت بهمن آوار می شود به تنت

زخم از بس شکفته بر بدنت، نوبهاری ولی خزان زده ای

یکی از روزهای سرفه و تب، گفتی آخر شهادتین به لب

ای شهادت خوش آمدی، چه عجب! یک سری هم به دوستان زده ای

 

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 7:55 ] [ علی فردوسی ]

خلیجت فارس، کوهستانت الوند

زمینت سفره لطف خداوند

 

خزر را دیدم و با خویش گفتم

چه خوش سجاده ای دارد دماوند

 

خدایا گربه ای اینسان که دیده است

که دارد صد هزاران شیر فرزند

 مربع

 قسم بر آن که با گـــل پروریدت

به آن خاکــی که با آن آفـــریدت

 

قســـم بر لالــه هـــای  واژگونت       

قسم بر ســر به زیران شهـــیدت

 

قســم بر پرچــــم در اهـــتزازت

قسم بر سرخ و بر سبز و سپیدت

 مربع

اگــر پاییـــز اگر بوران اگر ســـرد

اگــر داغ است اگر مـــاتم اگـر درد

 

اگر دل هـــا تهی از مهر و احســان

اگـــر دنیـــا پر از مـــردان نامـــرد

 

اگر خون است اگر اشک است اگر آه

اگر ســرخ است اگـــر آبی اگر زرد

 مربع

اگر بر ســینه ترکش ها نشینــد

به هر ترکــش گر آتش ها نشیند

 

و گر داغــش بسوزد ســینه ها را

به هر آتش ســیاوش هــا نشیند

 

بگو ای خاک ایران در امــان باش

کمــان در دست آرش ها نشیند

 

 

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 9:15 ] [ علی فردوسی ]

داره بد سوزی میاد از لای درز پرده

چه زمستونی بشه! راستی که خیلی سرده

 

یه آدم برفی گنده که همش اشک می ریزه

وقتی خورشید می پوشه پیرهنیشو که زرده

 

همه چیز مثل همیشه، همه کارا مِثِ قبل

آره، دنیا به نبودن تو عادت کرده

 

قد و بالام رو ببینی گمونم جا بخوری

یکی از همین روزا می پرم از رو نرده

 

باز مامان گریه می کرد قایمکی توی اتاق

کاش بیای خوب بشه حسّاسیتش به گرده

 

درد دور از تو بودن سخته، ولی وقتی همه

بِم ترحّم می کنن، این دیگه خیلی درده

 مربع

من که یادم نمیاد، امّا اونایی که دیدن

حرف بابا که می شه می گن که خیلی مرده

 

دارن از جبهه شهیدا رو با تابوت میارن

به گمانم که دیگه وقتشه، بر می گرده

 

[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 11:10 ] [ علی فردوسی ]

آنها که بودند و ما که هستیم....

 

در ماندن و رفتن مردد می شود گاهی

سیل است و پشت سنگ ها سد می شود گاهی

 

بابای من شیر است اما بس که غم دارد

از راه دور آهوی مشهد می شود گاهی

 

گیرم که موجی، رسم دریا بودن اینگونه است

با ماه بازی می کند، مد می شود گاهی

 

تقصیر هر کس بود بابایم گناهش چیست؟

تقصیر هر کس هست باشد می شود گاهی

 

بابا عدالت نیست این، یعنی زبانم لال

حتی خدای خوب هم بد می شود گاهی؟

 

گفتم چرا جانباز بابا؟ گفت فرزندم :

خُب، آدمی در امتحان رد می شود گاهی

 

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 8:7 ] [ علی فردوسی ]

یادم می آید اینکه نفس های آخرت

گفتی به من که از تو بگویم به مادرت

 

یادم می آید اینکه شفق بود و خون دل

یادم می آید اینکه زمین بود و پیکرت

 

گفتی بگو شعور عبادت شعار ماست

ای خاکریز حادثه عشق مشعرت

 

فردا که سنگ رَمی تو بر کفر می خورد

خواهد وزید نغمه الله اکبرت

 

گفتی که جز حدای یگانه خدای نیست

ای خون گواه عشق تو فردای محشرت

 

ای بستر عروج دعا دست های تو

سکوی استجابت پرواز منبرت

 

از اشک های نیمه شبت عشق تازه شد

قربان آن طراوت شب های سنگرت

 

گفتی بگو... و دیگر اجل مهلتت نداد

افتاد روی شانه بی تاب من سرت

 

رفتی و ماند خون به دل آسمان و من

یادم می آید آه، نفس های آخرت...

 

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 17:55 ] [ علی فردوسی ]

با تیر، نشد تیغ، نشد چوب، نشد سنگ

با هرچه به دستم برسد آمده ام جنگ

 

گر دست تعدی است، وگر پای تجاوز

آن دست کنم کوتاه، آن پای کنم لنگ

 

من زاده ی ایرانم، آزاده و آزاد

بیگانه پرستیدن ننگ است مرا ننگ

 

گیریم صبوری بکنم چند صباحی

غیرت شمشیری است که حاشا بزند زنگ

 

گر دشمن این خاک شود گرگ، شود شیر

دندان بکند تیز، نشانم بدهد چنگ$

 

گر یک وجب از خاک مرا چشم بدوزد

تاوان بدهد خاکش فرسنگ به فرسنگ

 

آتش به سیاووشی من راه ندارد

از بیژنی ام هیچ نمی کاهد ارژنگ 1

 

چون نی لبک چوپان، چون پیپه ی جاشو 2

با باد هم آوازم و با موج هماهنگ

 

من چشمه ی جوشانم و هرگز نزداید

شیرینی اوقات مرا شورش خرچنگ

 

1-     ارژنگ نام چاهی است که بیژن در آن زندانی بود.

2-     پیپه یا همان دمام نوعی ساز کوبه ای است که در جنوب ایران نواخته می شود.

 

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 17:54 ] [ علی فردوسی ]

عینک بزن به دیده ی نا باوری مرا

می بینی ام که می گذری سرسری مرا؟

 

مثل فسیل نسل شهیدان منقرض

در موزه ها بنا شده که بنگری مرا

 

خانه نشین زخم نگاه ترحمم

ترکش نکرده است فقط بستری مرا

 

ای شهر، من به چشم تو اخراجی ام هنوز

از فیلم های "ده نمکی" می خری مرا

 

تندیس جشنواره ی جانباز نیستم

با آبروی جبهه کجا می بری مرا؟

 

شهری است خوب و بد، اخوی های ناتنی

که مادر شماست و نامادری مرا

 

عمری مگر که خط مقدم نبوده ام؟

حالا نشانده اید چرا آخری مرا !؟

 

خون می خورم که نان تملق نمی خورم

عادت نداده جنگ به تن پروری مرا

 

من دور ریز سفره ی جنگم برایتان

ای مرگ- آی ای "نمکی"- می خری مرا؟

 

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 17:52 ] [ علی فردوسی ]

تقدیم به دریالان کشتی های آزاد سازی غزه


قطارهای مدرنیته بی بخار شدند

کنار اسکله، دریا دلان قطار شدند

 

زدند تکیه به ساحل دوباره کشتی ها

تمام وجدان ها یک به یک سوار شدند

 

سوار کشتی نوح نبی... نه... کشتی عشق

زدند در دل توفان و رهسپار شدند

 

نگاه های مصمم شدند امید نجات

نگاه های پر از اشک، انتظار شدند

 

به صلح بال گشودند تا کبوترها

به چنگ وحشی خفاش ها شکار شدند

 

مدیترانه ترین چشم های اقیانوس

به بی گناه ترین اشک ها دچار شدند

 

چقدر مثل بنفشه سیاه پوشیدند

چقدر مثل شقایق که داغدار شدند

 

همین که خون شهادت دوید در تن خاک

به سر زدند تبرها و توبه کار شدند

 

دمید شاخه ی زیتون و برگ های امید

به کورچشمی پاییز ها بهار شدند

 

به خواب ساحل ها موج های بیداری

زدند سیلی و اینگونه ماندگار شدند

 

برای نوع بشر زخم های آزادی

مدال های طلاییّ افتخار شدند


[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 12:18 ] [ علی فردوسی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو